به خاطر آدم بزرگ هاست که من این جزئیات را در مورد اخترک ب612 برایتان نقل می کنم یا شماره اش را می گویم چون که آن ها عاشق عدد و رقم اند. وقتی با آنها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره چیزهای اساسی اش سوال نمی کنند؛ هیچ وقت نمی پرسند "آهنگ صداش چه طور است؟ چه بازی هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می کند یا نه؟"
"می پرسند:"چند سالش است،چند تا برادر دارد؟ وزنش چه قدر است؟ پدرش چه قدر حقوق می گیرد؟" وتازه بعد از این سوالهاست که خیال می کنند طرف را شناخته اند.
اگر به آدم بزرگ ها بگویید یک خانه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند باید حتما به شان گفت یک خانه صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند شود که: "وای چه قشنگ"
یا مثلا اگر بهشان بگویید "دلیل وجود شازده کوچولو این است که تو دل برو بود و می خندید و دلش یک بره می خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است" شانه بالا می اندازند و باتان عین بچه ها رفتار می کنند.
اما اگر بهشان بگویید "سیاره یی که ازش آمده بود اخترک ب612 است" بی معطلی قبول می کنند و دیگر هزارجور سوال ازتان نمی پرسند.
این جوری اند دیگر نباید ازشان دلخور شد. بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند. البته ماها که مفهوم زندگی را درک می کنیم و می خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است!
از کتاب: شازده کوچولو / ترجمه احمد شاملو
پ.ن: باران باشد، تو باشی، یک خیابان بی انتها باشد ... به دنیا میگویم : خداحافظ
ضرب المثل 3: مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه .
دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بيند
مهر در صبحدمان، داس به دست، خرمن خواب مرا می چيند
آسمان ها آبی، پر مرغان صداقت آبی ست
ديده در آينۀ صبح تو را می بيند
از گريبان تو صبح صادق، می گشايد پر و بال
تو گل سرخ منی، تو گل ياس من
تو چنان شبنم پاک سحری !
نه، از آن پاک تری
گل به گل ،سنگ به سنگ اين دشت، يادگاران تو اند
رفته ای اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت، سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می ميرد
رفته ای اينك، اما آيا، باز بر می گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گيرد !

پ.ن: خاک جان یافته است، تو چرا سنگ شدی...تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
ضرب المثل 2: هیچکس از یه سوراخ دو بار گزیده نمی شه .
تو را به جای همه كسانی که نمی شناختم دوست میدارم، تو را به جای همه روزگارانی که نمیزيستهام دوست میدارم، برای خاطر عطر گسترۀ بيکران و برای خاطر عطر نان گرم، برای خاطر برفی که آب میشود، برای نخستين گل، برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان، تو را به جای همه كسانی که دوست نمیدارم دوست ميیدارم، تو را برای دوست داشتن دوست میدارم.

پ.ن: دل ای دل دیوونه، کی قدرتو میدونه؟!...برو فکر خودت باش، پر از گرگه زمونه
ضرب المثل 1 :به خیالش خیلی خشگله، آینه هم گرفته دستش!
جوانک خوش تیپ، از اینکه قابلمۀ پیر مرد به پایش خورده بود و یک خط منحنی از جنس گرد و خاک روی شلوارش رسم کرده بود؛ کلی ناراحت شد. صورتش را که تازه با مساعدت جناب ژیلت دو تیغه، حالی داده بود؛ در هم کشید و یک نوچ پر محتوا از غنچۀ لبانش بیرون داد.
تا سر حد امکان خودم را عقب کشیدم. روی شانۀ جوان زدم و گفتم: "داداش بیا عقب این بابا راحت باشه."
از وسط دوتا دستم که مثل گوشت قربانی به میلۀ وسط اتوبوس آویزانم کرده بود گردن کشیدم و نگاهش کردم. پیرمردی هفتاد، هفتاد و پنج ساله، کت خاکستری با بافت درشت و ضخیم، شلوار مشکی اش از گشادی گریه می کرد و با تمسک به کمربند پوسیده ای، دست و پا زنان خودش را به کمر پیرمرد چسبانده بود. همراهش پیرزنی هم بود.
با خودم فکر کردم گفتم شاید می خواهند از جایی نذری بگیرند! به نظرم قابلمه دو نفره بود. اما قیافه اشان به این حرفها نمی خورد. تازه محرم و صفر هم تمام شده بود.پیش خودم محاکمه اش کردم. "حالا به هر علتی که این قابلمۀ خالی رو دست گرفتی؛ پس چرا پلاستیکش انقدر خاکی و کثیفه؟! یعنی یه مشمای سالمتر گیرت نیومد که اینطوری شلوار مردم رو کثیف نکنی؟!"
شاید پیداش کردند، می خواهند بفروشند به نمکی؟! یا شاید هم ترسیدند در اثر تکانهای ماشین که آدم را مثل مشک عشایر ایل بختیاری تکان می دهد، حالشان بهم بخورد، قابلمه را آورده اند برای مواقع اضطراری!
توی همین فکر بودم که پیرمرد با سرفه ای سینه اش را صاف کرد و گفت: "آقا پیاده می شیم."
مسافرهایی که سرپا ایستاده بودند؛ خودشان را عقب می کشیدند. یکی دو نفر هم که جلوی در بودند پیاده شدند تا راهی برای پیاده شدن باشد.
پیرمرد، یک 200 تومانی مچاله شدۀ قرمز را به راننده داد. بعد زیر بغل پیرزن را به آرامی گرفت. پیرزن خیلی آرام قدم بر می داشت. پاهایش که بعد ار 60-70 سال از کشیدن بدنش خسته شده بود، روی زمین کشیده می شد. مثل اینکه می خواست بماند راحت روی صندلی استراحت کند. شاید هم اگر زبان داشتند به بقیۀ بدن پیرزن می گفتند: شما بروید، ما بعد می آییم.
به رکاب پله های ماشین که رسیدند؛ پیرمرد دست پیرزن را روی میلۀ آهنی پشت صندلی شاگرد گذاشت و به پیرزن اشاره کرد که میله را نگه دار و خودش پیاده شد.
قابلمه را با دقت تمام روی پلۀ اول ماشین گذاشت و با وسواس آزمایش اش کرد که لق نزند. بعد هم دستش را به طرف پیرزن دراز کرد تا پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه بگذارد و بعد از روی قابلمه روی پلۀ اول. دو پایش را که روی پلۀ اول گذاشت، پیرمرد قابلمه را روی زمین گذاشت. دوباره پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه و این بار روی زمین گذاشت.
نمی دانم بقیۀ مسافران هم احساس من را داشتند یا نه؟!
پیرمرد و پیرزن یک عمر بود که از قابلمه خورده بودند، ولی هنوز حتی یک قاشق هم از آن کم نشده بود. یک قابلمه پر از عشق.
از کتاب: سلام؛خانم مرجان خانم / نوشتۀ: سید علی موسوی 
پ.ن: عشق يعنی معنی رنگين كمان.
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا ؟...

پ.ن:دیروز یه روز خاص بود برای من، خیلی خوش گذشت...جای همتون خالی.
چگونه به آرامش ذهنی و درونی برسیم؟
1.با برقراری رابطۀ دوستانه با دیگران از شادی آنها شاد شویم. معمولا موقعیت های خوب دیگران مانند یک ترفیع شغلی، یک همسر مناسب یا یک شانس طلایی برای بزنده شدن در یک مسابقه، ما را دچار قضاوت میکند که آیا آنها شایسته بوده اند یا نه؟ در حالی که نباید به خود اجازه چنین قضاوتی را بدهیم. به طور کلی اگر خودمان را شریک لحظات خوب و شاد دیگران بدانیم می توانیم آرامش را با تمام وجود حس کنیم.
2.مهرورزیمان را نسبت به آنهایی که غمگین هستند بیشتر کنیم؛ حتی فکر کمک به دیگران ما را در راهی درست قرار میدهد.
3.با دیدن افرادی که با تقوا و پرهیزکارند خشنود شویم.
4.با دیدن اشتباهات دیگران آشفته نشویم. تمرکز روی معایب به سادگی روابط فی مابین را تحت تاثیر قرار خواهد داد؛ با کمی صبر و خویشتن داری می توان دریافت که مسبب اکثر ناراحتی ها خودمان هستیم و نه دیگران.
5.دوست داشتن رفتاری احساسی و یک عمل عاطفی است و عشق ورزیدن امری والاتر. عشق یعنی درک واقعی دیگران. همانگونه که خداوند به تمام موجوداتش عشق می ورزد، ما نیزباید به دیگران عشق بورزیم؛ برای اینکه در چرخه خشونت، کینه توزی و انتقام جویی نیفتیم باید بدون در نظر گرفتن موقعیت دیگران به آنها عشق بورزیم هر چند که از رفتارشان متنفر باشیم و این مشکلترین بخش کسب آرامش است.
دانش یوگا / شماره 26 / مترجم: طاهره محمودی / با تلخیص و تصرف
سلام به همۀ دوستان عزیزم
امیدوارم که حالتون خوب باشه. سال جدید رو به همۀ شما که تو این مدت تنهام نذاشتین و خیلی به من لطف داشتین، تبریک میگم. مخصوصا" شایان عزیز که هیچوقت نمی تونم محبتاشو جبران کنم، هامون خوبم که با راهنمایی هاش خیلی به من کمک کرد، سینای عزیز که وبلاگش رو خیلی دوست دارم، امین جان که قلبش برای وطنش میتپه، احسان خوبم که امیدوارم دوباره به جمع ما برگرده، مهسا و ستارۀ گلم، نازنین عزیزم، بید مجنون دوست داشتنی و دوست جدیدمون امید که نوشته هاش عالین؛ و همینطور همۀ عزیزانی که به وبلاگم سر زدن و منو خوشحال کردن. آرزو میکنم که سالی پر از موفقیت داشته باشین و به همه آرزوهاتون برسین.

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
نرم نرمک میرسد اینک بهار
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار

