تبليغاتX
تراژدی
یک قابلمه پر از عشق یکشنبه نهم تیر 1387 12:57

جوانک خوش تیپ، از اینکه قابلمۀ پیر مرد به پایش خورده بود و یک خط منحنی از جنس گرد و خاک روی شلوارش رسم کرده بود؛ کلی ناراحت شد. صورتش را که تازه با مساعدت جناب ژیلت دو تیغه، حالی داده بود؛ در هم کشید و یک نوچ پر محتوا از غنچۀ لبانش بیرون داد.

تا سر حد امکان خودم را عقب کشیدم. روی شانۀ جوان زدم و گفتم: "داداش بیا عقب این بابا راحت باشه."

از وسط دوتا دستم که مثل گوشت قربانی به میلۀ وسط اتوبوس آویزانم کرده بود گردن کشیدم و نگاهش کردم. پیرمردی هفتاد، هفتاد و پنج ساله، کت خاکستری با بافت درشت و ضخیم، شلوار مشکی اش از گشادی گریه می کرد و با تمسک به کمربند پوسیده ای، دست و پا زنان خودش را به کمر پیرمرد چسبانده بود. همراهش پیرزنی هم بود.

با خودم فکر کردم گفتم شاید می خواهند از جایی نذری بگیرند! به نظرم قابلمه دو نفره بود. اما قیافه اشان به این حرفها نمی خورد. تازه محرم و صفر هم تمام شده بود.پیش خودم محاکمه اش کردم. "حالا به هر علتی که این قابلمۀ خالی رو دست گرفتی؛ پس چرا پلاستیکش انقدر خاکی و کثیفه؟! یعنی یه مشمای سالمتر گیرت نیومد که اینطوری شلوار مردم رو کثیف نکنی؟!"

شاید پیداش کردند، می خواهند بفروشند به نمکی؟! یا شاید هم ترسیدند در اثر تکانهای ماشین که آدم را مثل مشک عشایر ایل بختیاری تکان می دهد، حالشان بهم بخورد، قابلمه را آورده اند برای مواقع اضطراری!

توی همین فکر بودم که پیرمرد با سرفه ای سینه اش را صاف کرد و گفت: "آقا پیاده می شیم."

مسافرهایی که سرپا ایستاده بودند؛ خودشان را عقب می کشیدند. یکی دو نفر هم که جلوی در بودند پیاده شدند تا راهی برای پیاده شدن باشد.

پیرمرد، یک 200 تومانی مچاله شدۀ قرمز را به راننده داد. بعد زیر بغل پیرزن را به آرامی گرفت. پیرزن خیلی آرام قدم بر می داشت. پاهایش که بعد ار 60-70 سال از کشیدن بدنش خسته شده بود، روی زمین کشیده می شد. مثل اینکه می خواست بماند راحت روی صندلی استراحت کند. شاید هم اگر زبان داشتند به بقیۀ بدن پیرزن می گفتند: شما بروید، ما بعد می آییم.

به رکاب پله های ماشین که رسیدند؛ پیرمرد دست پیرزن را روی میلۀ آهنی پشت صندلی شاگرد گذاشت و به پیرزن اشاره کرد که میله را نگه دار و خودش پیاده شد.

قابلمه را با دقت تمام روی پلۀ اول ماشین گذاشت و با وسواس آزمایش اش کرد که لق نزند. بعد هم دستش را به طرف پیرزن دراز کرد تا پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه بگذارد و بعد از روی قابلمه روی پلۀ اول. دو پایش را که روی پلۀ اول گذاشت، پیرمرد قابلمه را روی زمین گذاشت. دوباره پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه و این بار روی زمین گذاشت.

نمی دانم بقیۀ مسافران هم احساس من را داشتند یا نه؟!

پیرمرد و پیرزن یک عمر بود که از قابلمه خورده بودند، ولی هنوز حتی یک قاشق هم از آن کم نشده بود. یک قابلمه پر از عشق.

از کتاب: سلام؛خانم مرجان خانم / نوشتۀ: سید علی موسوی

     

پ.ن: عشق يعنی معنی رنگين كمان.

 

نوشته شده توسط رز  | لینک ثابت |

درد واره ها چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 10:32

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا ؟...

 

 

پ.ن:دیروز یه روز خاص بود برای من، خیلی خوش گذشت...جای همتون خالی.

نوشته شده توسط رز  | لینک ثابت |

افتخار میهنم خلیج تا ابد فارس. چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 11:20
 

            

دهم اردیبهشت روز ملی خلیج فارس مبارک.

 

نوشته شده توسط رز  | لینک ثابت |

دیگران را آینۀ خود سازید چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 10:23
"در زندگی روزمره، هر یک از ما به آدم هایی برخورد می کنیم که در مقایسه با ما، بعضی شادتر یا غمگین ترند و تعدادی قابل ستایش یا برخی دیگر موجب دردسر هستند. در کنار این افراد آنچه که موجب آرامش ما میگردد این است که از خوشی دیگران خشنود شویم و با درد و رنج دیگران همدردی کنیم، قدر کارهای خوب دیگران را بدانیم و از اشتباهات و عیوبشان چشم پوشی کنیم."  یوگا سوترا

 

چگونه به آرامش ذهنی و درونی برسیم؟

1.با برقراری رابطۀ دوستانه با دیگران از شادی آنها شاد شویم. معمولا موقعیت های خوب دیگران مانند یک ترفیع شغلی، یک همسر مناسب یا یک شانس طلایی برای بزنده شدن در یک مسابقه، ما را دچار قضاوت میکند که آیا آنها شایسته بوده اند یا نه؟ در حالی که نباید به خود اجازه چنین قضاوتی را بدهیم. به طور کلی اگر خودمان را شریک لحظات خوب و شاد دیگران بدانیم می توانیم آرامش را با تمام وجود حس کنیم.

2.مهرورزیمان را نسبت به آنهایی که غمگین هستند بیشتر کنیم؛ حتی فکر کمک به دیگران ما را در راهی درست قرار میدهد.

3.با دیدن افرادی که با تقوا و پرهیزکارند خشنود شویم.

4.با دیدن اشتباهات دیگران آشفته نشویم. تمرکز روی معایب به سادگی روابط فی مابین را تحت تاثیر قرار خواهد داد؛ با کمی صبر و خویشتن داری می توان دریافت که مسبب اکثر ناراحتی ها خودمان هستیم و نه دیگران.

5.دوست داشتن رفتاری احساسی و یک عمل عاطفی است و عشق ورزیدن امری والاتر. عشق یعنی درک واقعی دیگران. همانگونه که خداوند به تمام موجوداتش عشق می ورزد، ما نیزباید به دیگران عشق بورزیم؛ برای اینکه در چرخه خشونت، کینه توزی و انتقام جویی نیفتیم باید بدون در نظر گرفتن موقعیت دیگران به آنها عشق بورزیم هر چند که از رفتارشان متنفر باشیم و این مشکلترین بخش کسب آرامش است.

دانش یوگا / شماره 26 / مترجم: طاهره محمودی / با تلخیص و تصرف

نوشته شده توسط رز  | لینک ثابت |

نوروز مبارک چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 13:3

سلام به همۀ دوستان عزیزم

امیدوارم که حالتون خوب باشه. سال جدید رو به همۀ شما که تو این مدت تنهام نذاشتین و خیلی به من لطف داشتین، تبریک میگم. مخصوصا" شایان عزیز که هیچوقت نمی تونم محبتاشو جبران کنم، هامون خوبم که با راهنمایی هاش خیلی به من کمک کرد، سینای عزیز که وبلاگش رو خیلی دوست دارم، امین جان که قلبش برای وطنش میتپه، احسان خوبم که امیدوارم دوباره به جمع ما برگرده، مهسا و ستارۀ گلم، نازنین عزیزم، بید مجنون دوست داشتنی و دوست جدیدمون امید که نوشته هاش عالین؛ و همینطور همۀ عزیزانی که به وبلاگم سر زدن و منو خوشحال کردن. آرزو میکنم که سالی پر از موفقیت داشته باشین و به همه آرزوهاتون برسین.

   

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

نرم نرمک میرسد اینک بهار

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 

نوشته شده توسط رز  | لینک ثابت |

وقتی که نباشی... دوشنبه بیستم اسفند 1386 13:11

 

کوچه وقتی که نباشی، رگ خشکیدۀ شهره

ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره

سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره

دلم از روزی که رفتی دیگه همسایه نداره

تو پی کدوم ستاره پشت ابرا خونه کردی

رفتی و چیزی نگفتی، گریه رو بهونه کردی

من سوال سادۀ تو، تو جواب مشکل من

رد پای رفتن تو، روی صحرای دل من

وقتی آسمون شبهام زیر سایۀ چشماته

وقتی حتی این ترانه رنگ غربت صداته

نمی ذارم این دو راهی سر راه ما بشینه

نمی ذارم این جدایی رنگ فردا رو ببینه

شب رو با فانوس اشکت میبرم به روشنایی

با تو میرسم دوباره به طلوع آشنایی

میدونم هرجا که باشی دل تو اهل همینجاست

واسۀ من و تو اینجا، اول و آخر دنیاست

 

نوشته شده توسط رز  | لینک ثابت |

شب پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 11:31

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توأم سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شویَد جسم خاک

هستی ام زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

ای دو چشمانت چمنزاران من

باغ چشمت خورده بر چشمان من

بیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

 

نوشته شده توسط رز  | لینک ثابت |

مشترک گرامی دسترسی به این سایت... یکشنبه پنجم اسفند 1386 10:16

وقتی که یه سایت یا وبلاگی را فیلتر می کنند، شاید شاهد چنین جملاتی هم باشیم:

مشترک گرامی، بابا فیلتره، تو چرا حالیت نیست؟! دستتو از روی اون "اف5" صاب مرده بردار دیگه!

مشترک گرامی، پیشته...!

مشترک گرامی، دست نزن، جیزه!

مشترک گرامی، جان مادرم اگه یه بار دیگه از این ورا رد بشی، با دفعه قبل میشه دو بار!

مشترک گرامی، شرمنده، داری یه ده هزار تومن دستی به من بدی؟ الان چند ماهه که مخابرات حقوقمونو نداده، بهت پس میدم!

مشترک گرامی، اوا...خجالت نمی کشی؟

مشترک گرامی، فیلتر شکن خوب سراغ نداری؟

مشترک گرامی بازم که تویی، روتو برم...هی!

مشترک گرامی ِ دیگه ای نبود؟!

 

نوشته شده توسط رز  | لینک ثابت |